خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گُسَلَم

    شعری زیبا در بیان غفلت ما از بزرگترین سرمایه ی زندگی مان: عمرمان ! ادامه مطلب رو یادتتون نره!

    طی شد این عمر تو دانی به چه سان؟

    پوچ و بس تند چنان باد دمان

    همه تقصیر من است این

    و خودم می دانم

    که نکردم فکری،

    که تأمّل ننمودم روزی،

    ساعتی یا آنی

    که چه سان می گذرد عمر گران؟

    کودکی رفت به بازی،بفراغت،به نشاط

    فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

    همه گفتند:کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان

    که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست،

    بایدش نالیدن

    من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟

    نتوان فارغ و وارسته ز غم همه شادی دیدن؟

    همچو مرغی آزاد هر زمان بال گشادن؟

    سر هر بام که شد خوابیدن؟

    من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو بایدم نالیدن؟

    هیچ کس نیز نگفت:زندگی چیست،چرا می آییم………؟

    بعد از چند صباح به چه سان باید رفت؟

    به کجا باید رفت؟

    با کدامین توشه به سفر باید رفت؟


    این مطلب تا کنون 24 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : رفت؟ ,باید رفت؟ ,
    من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هواها گُسَلَم

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده